كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
695
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
مولانا احمد از قلعه بيرون آمده قلعه را تسليم نمود و ميرزا ابو القاسم بابر به مقتضى وعده وفا فرمود و آفتاب عنايت او بر چهرهء احوال مولانا احمد تافت و موكب همايون در دار السلطنهء هرات مقام و آرام يافت . احوال مملكت ماوراء النهر و ذكر قتل ميرزا عبد اللطيف و سلطنت ميرزا سلطان عبد اللّه سابقا شرف عرض يافت كه ميرزا عبد اللطيف در ممالك ماوراء النهر پادشاه شد و قريب شش ماه يكران مراد در ميدان سلطنت جولان داد و متابعت خلفا كرده به نفس خويش در روز جمعه به اداى خطبه قيام نمود و رعيت را رعايت تمام فرمود . اما جميع امرا و اكابر سمرقند از گفتار و كردار او مجروح و افگار بودند . حرمت پيران نمىداشت و مرحمت بر جوانان گناه مىپنداشت تا زبان حال به مضمون اين مقال كه من لم يوقر كبيرنا و لم يرحم صغيرنا فليس منا از مكنون ضمائر و مخزون سرائر كبار و صغار آن فرخنده ديار در سخن آمد . به غايت متكبر و جبار و متهور و قهار بود و از فرط سياست و قساوت قلب كه بر مزاج او استيلا داشت ، هرچند قضيهء صعب واقع شدى هيچكس را عرصهء آن نبود كه عرضه دارد . * حاوى اوراق از معتمدى كه به قول واثق است نقل مىكند كه در ايامى كه جهت تدبير قتل او مجالس انعقاد مىيافت من چنان محرم بودم كه اين سخن به او مىتوانستم گفت و از وهم آنكه بر من غضب خواهد فرمود و بيم كشتن بود به موقف عرض نرسانيدم و هر پادشاه كه تندخوى و تنكبار باشد و مردم از خشم او ترسان و از قهر او هراسان باشند هر آينه خللهاى عظيم به مبانى ملك راه يابد و ضررهاى قوى در قواعد دين و دولت ظاهر شود . القصه به سبب اين افعال و اعمال خواطر و ضمائر اعاظم و اكابر به يكبارگى ازو رميده شد و ترك و تازيك با يكديگر همداستان شده انجمنها ساختند